منبع : این مصاحبه توسط بخش تاریخ شفاهی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران انجام شده است.
*می خواستم آغاز ارتباط ایشان (نواب صفوی) را با شما سئوال کنم.
ـ یک روزی بنده از بازار تهران عبور می کردم از چهارسوق کوچک می رفتم به سمت چهار سوق بزرگ. دست چپمان یک مسجدی است که دو سکوی سنگی دارد [به نام] مسجد سید عزیزالله. البته یک مسجد کوچک هم داریم که صحنش دو تای این اتاق هست و طبقه بالایش نماز می خوانند سر چهار سوق بزرگ آن حاج سید عزیزالله است، اشتباه نشود. سردابه ای داشت که می رفتند تابستانها برای اینکه خنک بود نماز می خواندند؛ نماز جماعت و رویش هم یک صحنی بود که چند پله داشت از صحن خود مسجد می رفت بالا به آنها می گفتند مهتابی. نماز مغرب و عشا در آنجا بود. رد می شدم دیدم یک آقا سید جوانی(نواب صفوی) روی سکو ایستاده و از غیرت و حمیت و شجاعت دینی و بی غیرتی و آثار بی غیرتی [صحبت می کند] که ملتی وقتی بی غیرت بشود به چه روزی می افتد؟ به همان روزی می افتد که شما افتادید. وقتی یک آدم جلمبر بی غیرت یک کسی که آدم نمی شود اسمش را گذاشت، کسروی آفتاده به جان مقدسات شما و شما همین طور بنشینید و تماشا کنید. البته همه شما نه، چون ما مبارزاتی داریم و مجاهدینی داریم که مجاهدات خودشان را کردند ولی باید بساط این آدم جمع شود.
ایشان صحبت خودش را کرد و جمعیت راه را بست یعنی یک راهی را باز گذاشتند که رفت و آمد بشود. نصف راه تقریباً باز بود بقیه ایستاده بوند و گوش می کردند و ایشان هم صدای رسایی داشت با توجه به اینکه سن ایشان هم آن موقع حدود بیست و دو سال بود. یعنی [آن] رسایی را داشت صدای ایشان که جمعیت را اداره کند. آنجا هم چون یک آدمی داشت صحبت می کرد و یک جمع زیادی هم ایستاده بودند، محیط ساکت و آرام شده بود. اذان که گفتند ایشان سخنانش را خاتمه داد و دولا شد یک بقچه ای دستش بود گرفت زیر بغلش.
بنده رفتم کنار ایشان سخنانی هم در تأئید نطق ایشان ایراد کردیم و آمدیم پائین. من خیلی شیفته شدم آمدیم پائین سلام و علیک [کرد] با حالت آشنایی چون من ایشان را که شناختم ایشان هم خوب بنده را دیدند. حالا قیافه مان مثل امروز نبود [خنده] شاید جالب تر بود. عرضم به حضورتان سلام و علیک و مصافحه ای [کردیم] و گفتم نماز تشریف می آورید؟ گفتند بله شما چی؟ گفتم بله هستیم دیگر. رفتیم کنار حوض برای وضو گرفتن ایشان این ور و آن ور را نگاه کرد برای آن که بقچه را کجا بگذارد. گفتم بدهید به من. گفتند نه نمی دهم گفتم بدهید به من تعارف نکنید. خلاصه بنده بقچه را گرفتم ایشان وضو گرفتند، ایشان کت مرا گرفتند من وضو گرفتم و رفتیم نماز. یک چند نفری با ما آمده بودند، آنها هم آمدند. همین طور یک رسم بود آخر هرجا یک آقایی می دیدند عمامه به سر، دنبالش راه می افتادند. نماز تمام شد بعد از نماز من ایشان را دعوت کردم به نهار. البته خوب منزل ما امیریه بود؛ منزل که نمی شد برویم. مرشدی داشتیم نه اینکه مرشد ما باشد، اسمش مرشد بود. مرشدی بود خیلی با اخلاص بود و باصفا و متدین و بسیار هم تمیز و طاهر نه فقط تمیز بلکه دستگاهش هم خیلی مطمئن بود. رفتیم سالن غذاخوری و ناهار با هم بودیم. بعد گفتم شما جایی زندگی می کنید یا هنوز مسکن نگرفته اید. چون صحبت شد که از نجف می آید و به قصد کمک به مبارزه ای که اینجا هست. من البته برای ایشان تعریف کردم یعنی بعد از نهار که خواستیم منزل برویم با ایشان سوار اتوبوس که شدیم برویم به طرف امیریه، وقتی فهمیدیم منزلمان نزدیک هم است، گفتند حالا برای من وضع اینجا را تشریح کنید. من از شما بهتر هم کسی را گیر نمی آورم که شما اینطور خودجوش آمدید جلو من امیدواریم این راهمان ادامه داشته باشد. برای ایشان تشریح کردم شرایط عمومی مجلس و دولت و دربار و بازار و مردم مقید و متدین و لاابالی و هرهری مسلک را و تکیه ام بیشتر روی حزب توده بود که در آن موقعیت سیاه اشغال بی غیرتها به اتکا روسها کوس لمن الملکی می زدند.
سوال منزل را کردم. ایشان گفتند من در منزل دایی ام، کوچه اسلحه دار باشی چهارراه گمرک زندگی می کنم. گفتم اتفاقاً ما هم در خیابان امیریه هستیم با یک فاصله پنج شش دقیقه راه با شما. به اتفاق اتومبیل راه آهن بود در سبزه میدان بازار ایستگاهش بود. آنجا سوار شدیم و راه افتادیم رفتیم. رفتیم تا منزل ایشان. تعارف کردند رفتیم تو. صحبت به درازا کشید هم ما تا حدود ساعت ده جلسه مان طول کشید. ایشان متوجه شدند که انجمن مبارزه با بی دینی هست و یک انجمنی هم بود در خیابان مولوی که شامل قنات آباد و خانی آباد [می شد] و بچه های متدین بسیار خوبی داشتند. عرضم به حضورتان اینها همین طور توسعه می دادند کار خودشان را. آنها کنار بودند از آن انجمن مبارزه با بی دینی اسمش فداکارن اسلام بود. در یک کتابی هم دیدم که نام برده شده. آن آقای فخر قنات آبادی هم جزو همین جمعیت بود.
٢:۳٤ ب.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱۸
بیا ای مرگ!
بیا ای مرگ، بیا ای آخرین امید این مجروح درمانده
بیا دیگر پس از پرواز عبد صالح ما ، آن خداجوی صفا پرور
دگر دلبستگی و مانعی را من برای ره سپردن در کنار او نمی بینم
بیا ای مرگ، دیگر طاقتم طاق است و دل خونین
که خواهم بار دیگر جرعه ای نوشم زکام او
ازآن ظرف بلورین گوهر دوران وانفسا
در وصف عرفان و توکل، زهد و اخلاص و عبودیت
رهایی از قیود پوچ و اوهام توان فرسا
که جز زان منبع عرفان و دانش، بخشش و آزادگی
فرزانه استادی که عمری یک سره در خدمت دین و رهایی بشر از انحراف و نامرادی و تباهی
بکوشید و بجوشید و خروشید و ستم ها را به جان آسان پذیرا شد
دگر اما کجا یابم انسانی بی تکلف، بی ریا، بی زار از هر خودیّ و خودنمایی؟
کجا یابم چنان خورشید رخشانی در این ظلمات حیوانی؟
خدایا! ای خدای عالم و واقف به هر سر و سویدایی
تو میدانی کجا این عبد ناچیزت تواند گوشه ای از آن چه او در راه تو
با عشق و اخلاص و عبودیت به جا آورد
برای بندگان خوب و مشتاقت بیان سازد؟
نفس در سینه حبس و با خودم گویم که مرگ من مقدر نیست
ولی از ایزد منان بخواهم تا که او آن آخرین تقدیر را قدری جلو آرد
و روحم را ز جسم زخمی و کوبیده اش آزاد گرداند
و آرد در کنار روح آن یکتا برادر، مرد حق، آن مظهر بیداری و انصاف و انسانیت و تقوی
امیر عبدالله کرباسچیان در رثای برادر (استاد علامه)
هو العزیز
27 دی سالگرد روز فداییان اسلام بود.
یاد و خاطره شهدای فداییان اسلام گرامی باد.