شعر آقای امیرعبدالله کرباسچیان در رثای برادر (استاد علامه)

بیا ای مرگ!

بیا ای مرگ، بیا ای آخرین امید این مجروح درمانده

بیا دیگر پس از پرواز عبد صالح ما ، آن خداجوی صفا پرور

دگر دلبستگی و مانعی را من برای ره سپردن در کنار او نمی بینم

بیا ای مرگ، دیگر طاقتم طاق است و دل خونین

که خواهم بار دیگر جرعه ای نوشم زکام او

ازآن ظرف بلورین گوهر دوران وانفسا

در وصف عرفان و توکل، زهد و اخلاص و عبودیت

رهایی از قیود پوچ و اوهام توان فرسا

که جز زان منبع عرفان و دانش، بخشش و آزادگی

فرزانه استادی که عمری یک سره در خدمت دین و رهایی بشر از انحراف و نامرادی و تباهی

بکوشید و بجوشید و خروشید و ستم ها را به جان آسان پذیرا شد

دگر اما کجا یابم انسانی بی تکلف، بی ریا، بی زار از هر خودیّ و خودنمایی؟

کجا یابم چنان خورشید رخشانی در این ظلمات حیوانی؟

خدایا! ای خدای عالم و واقف به هر سر و سویدایی

تو میدانی کجا این عبد ناچیزت تواند گوشه ای از آن چه او در راه تو

با عشق و اخلاص و عبودیت به جا آورد

برای بندگان خوب و مشتاقت بیان سازد؟

نفس در سینه حبس و با خودم گویم که مرگ من مقدر نیست

ولی از ایزد منان بخواهم تا که او آن آخرین تقدیر را قدری جلو آرد

و روحم را ز جسم زخمی و کوبیده اش آزاد گرداند

و آرد در کنار روح آن یکتا برادر، مرد حق، آن مظهر بیداری و انصاف و انسانیت و تقوی

امیر عبدالله کرباسچیان در رثای برادر (استاد علامه)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد